ابراهيم خباز2

شهید : ابراهیم خباز

فرزند : مسلم

عضو : بسیج

تاریخ تولد : ۴/۸/۱۳۴۵

محل تولد : خرامه

تاریخ شهادت : ۶/۶/۱۳۶۲

محل شهادت : جبهه زبیدات

عملیّات : ——

محل دفن : گلزار شهدای امامزاده اسحاق (ع) – خرامه

 شهيد ابراهيم خباز

شهادت حضور عاشقانه و عارفانه و آگاهانه و مخلصانه کسانی است که خداوند آنان را برای شهادت و کشته شدن در راهش خلق کرده است و چه زیباست این حضور و چه عاشقانه است این وصال .

شهید ابراهیم خباز در خانه ای محقر و مستضعف به دنیا آمد . در تمام دوران کودکی و مقاطع تحصیلی که تا سال دوم دبیرستان ادامه داشت ، در خرامه زندگی می کرد و در حین تحصیل در ایام فارغ از درس و فصل تعطیلی به کارگری و دامداری می پرداخت . در سال دوم دبیرستان بود که برای اولین بار راهی جبهه شد و در تاریخ ۳۰/۱۱/۱۳۶۱ در جبهه جنوب با ترکش خمپاره مجروح شد و مدتی در بیمارستان در اصفهان بستری بود . پس از مدتی که نسبتا بهبود یافت برای دیدن خانواده به خرامه آمد و پس از چند روز سریعاً به جبهه بازگشت . این بار وعده ای داشت که نمی توانست بماند با آنکه مجروح بود . بلی وعده ای داشت . وعده ی وصال با معشوق . آری برای بار دوم عازم جبهه شد و سرانجام در تاریخ ۵/۶/۱۳۶۲ ساعت ۵/۹ شب در جبهه زبیدات به وصال معشوق رسید .

ابراهیم جوانمردی بزرگ ، مهربان ، با صداقت و متواضع بود و خانواده و دوستانی که با ایشان در تماس بودند صفا و صمیمیت و شادابی ایشان در برخوردهایش را هرگز فراموش نخواهند کرد . ایشان انسانی معتقد و بسیار فعال در مراسم مذهبی بود و در تنهایی به راز و نیاز با خدا می پرداخت .

ایشان خانواده را به دوری از انحراف و نیکی به مردم و راه سالم و صداقت سفارش می کردند ، به جبهه و جنگ علاقه زیادی داشتند و می گفتند : این ماموریتی از جانب خداوند است و خداوند این سعادت را نصیب من کرده است و من قدم در آن راه گذاشتم . در آخرین اعزامشان خوشحال تر از دفعه قبل به جبهه رفتند و این شوق وصالی بود که ایشان را به وجد آورده بود و او سر انجام به وسیله ترکش که به گردن وی اصابت کرده بود به شهادت    رسید .

روحش شاد و یادش گرامی

از طرف خانواده و برادر شهید یوسف خباز

تابستان ۱۳۸۰

و این چنین است وصیت نامه گهر بار شهید : (خلاصه)

بسم الله الرحمن الرحیم

. . . به نام او ، به نام خدایی که از اوییم ، برای اوییم ، هستیم برای اوست ، رفتنم برای اوست و بازگشتم به سوی اوست . . . بار دیگر طاق نصرت حقوق بشر را با استخوان های شکسته و اندام آذین بستند ، آنگاه سقف شب را شکافتند بر این امید که نور را در زیر آوارهای سنگین سیاهی و ظلمت بشکنند ، اما ستاره های آسمان سرخ شهادت ، شهاب وار جوشن شب را دریدند و تا فتح کامل دروازه های صبح رکاب زدند و به لقاءاله پیوستند و همچنان در سراشیبی و فراز تاریخ زندگی ملل مختلف به لقاءاله می پیوندند . این چنین توطئه های جهان خواران بین المللی برای نابودی ، امید و جرقه ای که در این آسمان سیاه زندگی مستضعفان در رنج نگه داشته شده پیدا شده است آغاز می شود ، اما دیری نمی گذرد که این جرقه فتیله را در عرض چند ماه می پیماید و به انبار باروت خشم انسان های خسته از سلطه بیگانگان می رسد و انفجار آغاز می شود . . . انفجاری که شراره های آتش آن دامان خصم را گرفته می رود تا دودمان پلید بعث و بعثیان را در هم پیچد . . . مادر عزیز بیدار باش که شهادت من تو را از هدف باز نایستاند . . . زینب وار کوله بار مصیبت را به دوش بکش و رسالت شهیدان را به هر کوی و برزن بانگ بزن و برسان و تو پدرم ثابت قدم و استوار پیش برو و گمان مبر که شهیدان مرده اند که شهید شاهد است و جاودانه ، شاهدی بر ظلم ابرقدرت ها که هر روزه بر مردم محروم سرخپوست آمریکایی ، سیاه پوستان آفریقایی ، عرب مستضعف ، مسلمانان در ضعف نگه داشته شده و ستم دیده فلسطین می رود است و شما خواهرم تو در تمام سختی ها و مشکلات راهگشای من بودی . از تو می خواهم که زینب وار با ناملایمات دست و پنجه نرم کنی و شما ای برادرانم از شما می خواهم که صبر داشته باشید و امیدوارم که همگی بر خط اسلام و پیرو ولایت فقیه باسد . در شهادتم گریه نکنید که نشانه سستی و ضعف است که دشمن شاد کن است . شاد باشید که من با عروس زیبای شهادت ازدواج کرده ام و به آرزوی دیرینه خود رسیده ام . امیدوارم که خداوند این قربانی را از ما قبول کند .

والسلام

ابراهیم خباز

۶/۴/۱۳۶۲