بسم رب الشهداء و الصدقین

شهید : عبدالرضا میرزائی

فرزند : گل میرزا

عضو : بسیج

تاریخ تولد : ۱۳۴۸

محل تولد : روستای معزآباد جابری

تاریخ شهادت : ۲۳/۱۲/۱۳۶۲

محل شهادت : جبهه کوشک

عملیّات : —–

محل دفن : گلزار شهدای روستای معزآباد جابری

شهید بسیجی عبدالرضا میرزائی در خانواده ای مومن به اسلام و در روستایی عشایری به دنیا آمد و در دامان مادری دلسوز و پدری مهربان پرورش یافت ، در سن هفت سالگی به مدرسه رفت و تا سال اول راهنمایی درس خواند ، با شروع سال تحصیلی جدید پس از مدتی تحصیل برای اولین بار با اصرار به همراه برادرش  که او نیز محصل بود عازم جبهه شد و مدت ۴ ماه در جبهه به خدمت مشغول شد و پس از انجام این ماموریت به سلامت برگشت ، شور و شوق جبهه باعث شد که برای دومین بار پس از مدتی دیگر به جبهه برود که این مرحله نیز به مدت سه ماه به همراه یکی دیگر از برادرانش عازم جبهه عین خونش گردید . بعد از آن به جبهه کردستان اعزام شد و پس از مدتی برای دیدن خانواده به مرخصی آمد پس از اتمام مرخصی دوباره راهی کردستان شد بر اثر منحرف شدن ماشینشان مجروح شد و مدتی در بیمارستان بستری گردید پس از بهبودی به خانه آمد و مادرش را دلدلری می داد و می گفت خدا را شکر کن که از این حادثه جان سالم به در بردم تا شاید در جبهه شهادت نصیبم گردد  این حادثه یک امتحان اللهی است که مرا برای شهادت آماده می کند پس از مدتی استراحت با بدنی مجروح راهی کردستان شد و با اتمام ماموریت به روستا برگشت پس از مدتی استراحت دوباره تصمیم گرفت به جبهه برود که این مرحله به همراه شهید حاجعلی رحیمی مدتی را در واحد مهندسی رزمی سپاه آموزش دید و به همراه ایشان برای ساختسنگر و خاکریز برای ماموریت ۶ ماهه راهی جبهه کوشک شدند که پس از یک ماه از انجام ماموریت به همراه دوست و هم محلی شهیدش حاجعلی رحیمی در شب ۲۳/۱۲/۱۳۶۲ در حال انجام ماموریت هدف خمپاره دشمن قرار می گیرند و به شهادت می رسند .

روحش شاد ویادش گرامی

برگرفته از پرونده شهید در بنیادشهید

و چنین است وصیت نامه گهربارش :

به نام خداوند بخشنده مهربان

من به یاری خداوند متعال به جبهه می روم تا آنکه مزدوران عراقی را به کمک خداوند نابود کنم ، من نمی توانم در اینجا بمانم و دیگر برادران در جبهه جنگ کنند ، من اگر در جبهه شهید بشوم بهتر از آن است که در بستر یا زیر ماشین بمیرم . من باید به جبهه بروم و به یاری دیگر برادرانم جنگ کنم مگر خون من قرمز تر خون شهیدان است که در جبهه ها شهید می شوند من باید بروم تا دیگر برادران خسته نشوند و آنها در آن سنگلاخها در آن گرماها و سرماها باشند و من در اینجا باشم من باید به دیگر برادران کمک کنم و این یک واجب شرعی است و جبهه خود یک نعمت است که خداوند به ما داده است و ما باید به کمک دیگر برادران برویم و من به پدر و مادرم درود می فرستم که من را بزرگ کرده اند و من نتوانستم کوچکترین زحمات آنها را جبران کنم . . .

والسلام

عبدالرضا میرزائی