شهید: فرهنگ اسکندری

نام پدر: خسرو

عضویت: بسیج

تاریخ و محل تولد: ۱۳۳۸ – روستای شهیدآباد

تاریخ و محل شهادت: ۲/۱/۱۳۶۱ – جبهه کرخه نور

آرامگاه: گلزار شهدای امامزاده عقیل(ع) شهیدآباد

و لئن قُتِلتم فی سبیل الله أو مُتُّم  لَمغفرهٌ مِن الله و رحمهٌ خیرٌ مما یجمعون ( ۱۵۷-ال عمران)

بسیجی شهید، فرهنگ اسکندری، در خانواده مذهبی و آشنا به دین مبین اسلام به دنیا آمد؛ در همان سال تولدش پدر بزرگوارش را از دست داد و با سختی بزرگ شد؛ به سن شش سالگی که رسید راهی مدرسه شد. مقطع ابتدایی را در روستا و راهنمایی را در خرامه به پایان رساند و ترک تحصیل کرد؛ مدتی بعد از ترک تحصیل به کار در شرکت نفت دوگنبدان مشغول شد و مدتی بعد به شیراز رفت که این زمان مقارن با اوج تظاهرات و راهپیمایی ها بود. ایشان شبانه در تظاهرات شرکت می کرد و در آزادسازی شهربانی شیراز نیز فعالیت داشت؛ تا این که انقلاب پیروز شد و مدتی بعد که جنگ تحمیلی شروع شد، ایشان در سال دوم  جنگ همراه با فداییان اسلام و زیر دست دکتر چمران دوره آموزش نظامی را فرا گرفت و در عملیات شکست حصر آبادان شرکت کرد و در تاریخ۲۰/۳/۶۰ در اثر اصابت ترکش خمپاره شدیدا مجروح شد و در بیمارستان ذوب آهن اصفهان بستری گردید. پس از بهبودی و استراحت دوباره به جبهه رفت. در عملیات بستان به عنوان آر پی چی زن به خدمت مشغول شد که برای بار دوم با اصابت دو تیر کلاش به صورت و دهانش شدیدا مجروح شد و مدتی در بیمارستان حضرت قائم مشهد و مدتی نیز در بیمارستان فاطمه زهرای تهران بستری گردید. پس از چند ماه بهبودی لازم را پیدا کرد. دوباره در اواخر سال ۶۰ راهی جبهه شد و در عملیات بزرگ فتح المبین شرکت کرد که پس از پیشروی و به اسارت گرفتن تعدادی از نیروهای دشمن در قلب نیروهای دشمن توسط مزدوران بعثی به شهادت رسید.

شهید بزرگوار با خانواده و مردم با مهربانی رفتار می کرد. خانواده را به دین مبین اسلام و رعایت حجاب اسلامی سفارش می کرد؛ آن قدر اخلاقش خوب بود که مردم از معاشرت و برخورد با او لذت می بردند. در مجالس مذهبی و قرائت قرآن شرکت می کرد و همیشه نماز خود را در اول وقت اقامه می کرد؛ نهج البلاغه و کتابهای مذهبی دیگر را مطالعه می کرد.

در آخرین مرحله که به جبهه اعزام شد، به همراه شهیدان محسن حسینی و علی اصغر ابراهیمی و تعدادی دیگر از دوستانش عازم جبهه شد که به همراه شهیدان حسینی و ابراهیمی در یک روز به شهادت رسیدند؛ جنازه ایشان پس از مدت ۱۳روز که در خط حمله دشمن باقی ماند، در کنار شهدای هم محلی اش به خاک سپرده شد.                                                                                روحش شاد و یادش گرامی باد

وصیت نامه گرانبهایش چنین است:

بسم الله الرحمن الرحیم

…. و لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران امام خمینی و سلام بر تمام شهیدان که با خون خود به تمام کشورهای ابرقدرت نشان دادند که ما پیرو حسین(ع) هستیم که گفت:« اگر دین ندارید لااقل آزاده مرد باشید» اکنون که عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل هستم از خداوند سبحان می خواهم که مرا جزء بندگان صالح و شایسته خود قرار دهد و شهادت را که از بزرگترین نعمتهایش است، نصیبم کند. ای کاش هزاران جان به من می داد تا همه آنان را در راه خودش فدا کنم. باز هم جبهه نصیبم شد که بروم. فریاد حسین(ع) به گوش کشورهای تحت ستم جهانخواران برسانم که گفت:« اگر با کشتن من دین محمد برقرار می شود پس ای شمشیرها مرا دریابید.» اگر کافران بدن مرا قطعه قطعه کنند از هر قطره خون من صدای طنین افکن الله اکبر خمینی رهبر به گوش می رسد.

ای ملتهای مستضعف جهان! به خدای کعبه سوگند که یک بار دیگر صحنه کربلا تکرار شده. برادران و خواهران مسلمان! ما رسالت خود را انجام دادیم و حالا نوبت شماست که با صدای طنین افکن خود پیام شهیدان را به گوش ملتهای دیگر برسانید. ای ابراهیم زمان! فرمانت را لبیک گفتم که فرمودی «اسلام امروز در گرو اعمال من و شماست». ای امام! من به خاطر دین مقدس اسلام به جبهه رفتم و نه برای هوای نفس بود و نه برای قدرت و نه برای خاک؛ فقط هدف یکی است و آن هم اسلام است.

و اما ای ملت شهیدپرور ایران! مبادا روزی پشت به روحانیت کنید که پشت به روحانیت، پشت به اسلام است؛ با حضور خود در صحنه مشت محکمی به دهان منافقین بزنید و پشتیبان ولایت فقیه باشید تا
ان شاءَ الله اسلام صدمه نبیند. و اما در لحظات آخر عمرم با تو سخن می گویم مادر. ای مادر عزیز و پر برکت من! که با دامنی پاک فرزندی این چنین برای اسلام تربیت کردی! شما خیلی در پیش خدا عزیز هستید. تو مادری بودی که ۲۲سال با سختی مرا بزرگ کردی و بارها مرا به جبهه فرستادی تا از اسلام دفاع کنم. ای مادر! مرا ببخش و اندوه به خود راه مده و افتخار کن که خداوند به این خانواده رحمی کرده و فرزندی از این خانواده را در راه خودش از شما گرفته است؛ مادر گریه نکن که باعث ناراحتی من و شما می شود… اگر هم گریه می کنید به یاد شهیدان کربلای حسین(ع) و به یاد علی اکبر و قاسم داماد و به یاد بهشتی مظلوم و بدن قطعه قطعه آیت اله دستغیب و بدن سوخته شده رجایی و باهنر گریه کنید.

خواهرم! می دانم که طاقت شهید شدن من را نداری و خیلی دوست داشتی عروسی ام را ببینی؛ اما خواهرم! عروسی ام شهید شدن من است… و از خداوند بخواهیدکه این قربانی را نزد خودش قبول کند.

والسلام علیکم و رحمه اله و برکاته ۳/۱۲/۶۰

فرهنگ اسکندری

خداحافظ برای همیشه