بالهای فرشتگان و ملائکه الهی در سال ۱۳۴۷ در خانه ای محقر و مومن روستایی در خطه ای دیگر از از سرزمین مقدس ایران اسلامیمان – روستای رحمت آباد- گشوده شد و کودکی سوار بر هودج و بال ملائکه الهی پا به عرصه وجود گذاشت. کودکی که شاید پدر و مادرش آرزوهای زیادی برای آینده او در ذهن خود تصور می کردند غافل از اینکه خداوند خود سرنوشت این کودک را آنگونه رقم زده بود که آن زمان هیچ کس حتی پدر و مادرش آن را تصور نمی کردند. سرنوشتی سرخ و خونین اما سبز و جاودانه در رحمت و رضوان الهی سرنوشتی که جاودانگی ابدی در دنیا و آخرت برای او به دنبال داشت. و این حقیقت را پدر ومادرش آنگاه فهمیدند که لباس سبز پاسداری را بر قامتش بستند و او را روانه خدمت سربازی در جبهه های جنگ کردند رفتنی که هرگز برگشت جسم به همراه نداشت اما حقیقتا یاد وخاطره اش هیچگاه از ذهن و دلهای خانواده و هموطنانش زدوده نشد و نخواهد شد.

  شهید جاویدالاثر غلامرضا زارع دوران هفت ساله کودکی خود را در کنار پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده سپری کرد و برای کسب علم و دانش به مدرسه رفت تا ضمن بهره گرفتن از درس و مدرسه، شجاعت و مردانگی را نیز بیاموزد. تا پنجم ابتدایی در روستایش درس خواند اما فقر اقتصادی خانواده او را مجبور کرد که از ادامه تحصیل منصرف شود. پس از ترک تحصیل به کار کشاورزی روی آورد تا علاوه بر یاری پدر در تأمین هزینه های زندگی خانواده درس استقامت و پایداری را هم فرا گیرد. زندگی غلامرضا اینگونه گذشت تا اینکه به سن مشمولین خدمت وظیفه عمومی رسید با گرفتن دفترچه خدمت و فراگیری آموزش نظامی در لباس پاسدار وظیفه برای رسیدن به وصال قرب الهی روانه مناطق جنگی شد تا کارنامه زندگی بیست ساله خود را به مهر زیبای شهادت زینت دهد. غلامرضا پس از پنج ماه خدمت در جبهه در تاریخ ۶/۳/۱۳۶۷ در منطقه عملیاتی شلمچه در اثر تک دشمن بعثی به جاویدالاثرهای دوران دفاع مقدس پیوست و جاودانه همیشگی تاریخ شد.