شهید: جابر کشاورزی

نام پدر: احمدعلی

عضویت: بسیج

تاریخ و محل تولد: ۱۳۴۴- خرامه

تاریخ و محل شهادت: ۵/۱/۱۳۶۱- جبهه شوش- عملیات فتح المبین

آرامگاه: گلزار شهدای امامزاده اسحاق(ع) خرامه

 وَ الَّذِینَ آمَنُواْ وَ هَاجَرُواْ وَ جَاهَدُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الَّذِینَ آوَواْ وَّ نَصَرُواْ أُولَـئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَّهُم مَّغْفِرَهٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ « انفال، ۷۴»

شهید جابر کشاورز در سال ۱۳۴۴ در یک خانواده مذهبی متولدشد. در شش سالگی وارد مدرسه شد و تا کلاس سوم دبیرستان به تحصیل خود ادامه داد. او ضمن حضور در مدرسه در فعالیتهای بسیج هم شرکت می کرد. در اوقات فراغت و در شبها در بسیج و منزل امام جمعه، نگهبانی می داد. سپس از طریق بسیج، راهی جبهه شد. چندین مرحله به جبهه رفت و در جبهه های شوش و جنوب، مدتی خدمت کرد. یک بار نیز به همراه تعدادی از رزمندگان در جبهه های غرب با اتومبیل به دره سقوط می کنند که تعدادی از دوستانشان به شهادت می رسند. دست ایشان نیز در این حادثه می شکند؛ بعد از بستری شدن در بیمارستان، دوباره به منطقه بر می گردند و با پایان یافتن مأموریتشان به منزل بر می گردند. پس از این مرحله، دوباره به مدرسه می روند؛ اما آرام و قرار از وجود او رخت بر می بندد؛ لذا با راضی کردن پدر و مادرش در اواخر سال۱۳۶۰ راهی جبهه های جنوب می شود و در تاریخ ۵/۱/۶۱ در عملیات فتح المبین بر اثر اصابت ترکش خمپاره در جبهه شوش به شهادت می رسد. جابر در سن ۱۲ سالگی با عده ای از دوستانش، گروه ارشادی «وحی» را تأسیس کردند و کتابهایی را خریداری می کردند و از حجه الاسلام سید علیمحمد دستغیب نیز کمک
می گرفتند و در روستاها کتابخانه تأسیس می کردند. با شروع جنگ تحمیلی یک روز جابر به مادرش گفت: ما در خمس چند به یک است؟ مادر گفت: پنج به یک. و جابر گفت: پس از پنج فرزندت یکی خمس است که باید بدهید. اگر مهیای فرایض دینی هستید من برای خمس آماده ام.

جابر با اخلاقش و مهربانی اش، پدر و مادر را راضی کرد و به جبهه رفت.

جابر از زمانی که خود را شناخت، نماز و فرایض دینی خود را بجا می آورد، در نمازهای جمعه و جماعت شرکت فعال داشت. خنده رو و شوخ طبع بود؛ اما در کارهایش بسیار جدی بود. ساده پوشی، عدم تکبر، تواضع و تقید از ویژگیهای اخلاقی او بود. از روحانیت پیرو خط امام حمایت می کرد. هر گاه یک روحانی از قم
می آمد بلافاصله با آنها دیدار می کرد و ارتباط داشت و اینک نیز روحانیونی که وی را
می شناختند هر گاه کسی از شهادت جابر حرف می زند اشک شوق می ریزند و می گویند بایستی او شهید می شد. همرزمانش از دلاوریهای او در جبهه زیاد نقل کرده اند و می گفتند: جابر طاقت شنیدن هیچ حرف لغوی را نداشت.

و ما رهروان شهیدان آویزه گوشمان می کنیم وصیت نامه گهربارشان را:

به نام خدا

خدایا! قلممان را از نفاق و عملمان را از ریا، زبانمان را از دروغ و چشمهایمان را از نگاه کردن به چیزهای غیرشرعی و علممان را از خیانت پاک بگردان که تو به راستی آمرزنده هستی و تو ستارالعیوب همه گناهان هستی. ای تنها معبود ما!

… اینک که عازم جبهه های حق علیه باطل هستم، می خواهم چند کلمه با برادران و خواهرانم که
می خواهند برای ادامه دادن راهمان کوشا باشند صحبت کنم. برادران! خواهران! اسلام اینک در خطر است و ما باید سنگری مقاوم و محکم برای محافظت کردن از اسلام باشیم. اینک اسلام به خون احتیاج دارد. اینک ما باید به  ندای همیشه بلند حسین(ع) جواب بدهیم. ما باید برای حراست از خون حسین(ع) کوشا باشیم. ای آزادگان اسلام! بیایید که با خون شهیدان انقلاب وضوی شهادت بگیریم. ای برادران! اگر چه مردن سخت است، بهتر است که ما بمیریم. از کربلای جانسوز تا انقلاب امروز همیشه آید این ندا به به چه نوای زیبایی!

ای حسین جان!  ما امروز به ندای ینصرنی تو پاسخ مثبت می گوییم و به سوی کربلای ایران می شتابیم تا به ندای ینصرنی  تو پاسخ گفته باشیم و شما ای خانواده من! اگر من در جبهه حق شهید شدم، شما نباید اصلا ناراحت بشوید و شما ای پدر و مادر! من نزد شما امانتی بودم که این امانت از طرف خدا به شما داده شده بود و هر لحظه احتمال این است که خدا این امانت خویش را پس بگیرد و شما نباید برای این که این امانت از شما گرفته شده ناراحت باشید و اصلا برای من گریه نکنید و اگر می خواهید گریه کنید، برای مظلومیت امام حسین(ع) و یارانش در روز عاشورا گریه کنید. شما برای مظلومیت بهشتی، باهنر، رجایی و دیگر یاران امام که به شهادت رسیدند گریه کنید… در ضمن برادران! دشمن بیکار نمی نشیند؛ هر روز با نقشه ای با شما روبرو می شود. یک روز در پوشش مجاهد، یک روز پیمان خویشی، یک روز هم در پوشش انقلابی… و من و تو باید با اتحاد خودمان نقشه آنها را خنثی کنیم.

ما را برادر! بیمی از زخم برون نیست        گر هست بیمار جز از زخم درون نیست